X
تبلیغات
داستان های چند خطی از آدم های خط خطی

داستان های چند خطی از آدم های خط خطی

داستانک های شخصی من

شادوماد

مرد آرایشگر همزمان که پیش بند مشتری اش را می بست پرسید :"چه مدلی بزنم؟" و پسر جوان گفت :" دومادی! " .. آرایشگر هم خوشحال از اینکه یک مشتری نون و آب دار پستش خورده چند ساعت با وسواس تمام مشغول به کارش شد..اگر کارش خوب بود علاوه بر دستمزد انعام خوبی هم میتوانست بگیرد.

آرایشگر : " بفرما شادوماد .. راضی هستی؟

جوان با نوعی حسرت و دلخوری نگاهی به آینه انداخت و گفت : " خوبه .. دستت درد نکنه .. ولی.. "

آه بلندی کشید و گفت : " حالا همشو از ته بزن .. فردا اعزام می شم .. فقط خواستم ببینم از سربازی که برگشتم و دوماد شدم چه شکلی می شم! "

[ جمعه یازدهم مرداد 1392 ] [ 10:44 ] [ محسن ]

[ ]

وحشت در آسمان

کنار پنجره هواپیما داشت بیرون را نگاه می کرد که دسته ای پرنده به هواپیما برخوردند. چندتایی به موتور  هواپیما برخورد کردند و در چشم بر هم زدنی همه چیز به هم ریخت.هواپیما شروع به لرزش کرد و چراغ هایش خاموش..

مرد که صورتش از عرق خیس شده بود با فریادی ار خواب پرید..همه چیز آرام بود و مرد نفس راحتی کشید و رفت تا آبی به صورتش بزند..دسته ایی پرنده داشتند به هواپیما نزدیک می شدند!

[ جمعه سوم خرداد 1392 ] [ 11:15 ] [ محسن ]

[ ]

روز پدر

 

شب که از سر کار برگشت دیگر نای حرف زدن هم نداشت و زود خوابش برد..اما دخترش می خواست با او بازی کند و ول کن نبود..دستش را گرفته بود و مثل عروسک با آن بازی می کرد. کم کم داشت کلافه می شد و باعث شد سر دخترش داد بکشد.

صبح ساعتی روی دستش نقاشی شده بود و یک کارت کنارش بود : " پدر این ساعت کادوی منه تا دیگه خواب نمونی روزا هم زمان از دستت نره! یادت نره رو زنگ بذاریش! "

[ جمعه سوم خرداد 1392 ] [ 11:0 ] [ محسن ]

[ ]

بعد از ظهر سگی

" نور!..صدا!..دوربین؟..حرکت!!! "

همه از او امضا می خواستند..سعی می کرد جلو افکارش را بگیرد و حس استرس بگیرد. این اولین بار بود که فیلم بازی می کرد.آن هم در سکانس حساسش..

" همه پولا رو بریز اینجا تا نکشتمت! "

به پیشنهاد خودش که رییس همان بانک بود قرار شد از پول واقعی استفاده شود تا بیشتر حس بگیرد..

"تا ما نرفتیم کسی سر بلند نکنه "

دوربین مقابل صورتش ماند و او تمام حواسش را جمع کرده بود که به آن نگاه نکند و حس استرس اش از بین نرود..

چند ماه بعد در زندان همه با خنده او را آقای بازیگر صدا می زدند

[ جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392 ] [ 22:44 ] [ محسن ]

[ ]

آدم فضایی

- : "دربست؟"

مرد در را که بست بدون مقدمه ادامه داد : " تو روزنامه نوشته یکی توهم زده دوستش رو آدم فضایی دیده خواسته بکشدش از دستش فرار کرده.." و بی اختیار انگشتانش را به هم فشرد.

راننده بدون حرف یا نگاهی فقط پوزخندی زد.

هر لحظه استرس مرد زیاد می شد.. هر لحظه سرعت ماشین زیاد می شد و همزمات راننده تغییر چهره می داد بعد خندید و با صدایی بیگانه گفت: " حالا از اون خبر این همه ترسیدی یا از من؟"

راننده باز گفت : " آقا صدامو میشنوین؟حالتون خوبه؟دربست تا کجا؟"

 

[ جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392 ] [ 12:21 ] [ محسن ]

[ ]

جک و لوبیای سحر آمیز

...به در قصر که رسید با زور فراوان در را باز کرد. در چندین برابر خودش بود. داخل نیمه تاریک بود و یک تخت بسیار بزرگ وسط اتاق بود. آنقدر بزرگ که حتی قدش به لبه ی تخت هم نمی رسید. ناگهان پایش به چیزی خورد و باعث شد کسی که روی تخت خوابیده بود بیدار شود..با اینکه خیلیی از خودش بزرگتر بود اما ترسناک نبود ..ابتدا تعجب کرد بعد لبخندی زد و او را از زمین بلند کرد.

- : " جااااااان..عزیز مامان گرسنه ات بود اومدی اینجا؟"...

[ جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392 ] [ 11:31 ] [ محسن ]

[ ]

یلدا

                                            

از دور صدای سگهای آبادی بلند بود..کمی لبان و گونه هایش را سرخ تر کرد و کارش تمام شد. یلدا از اول خیره مانده بود و چیزی نمی گفت..حتی در را هم که بست و رفت یلدا مثل همیشه به دنبالش نرفت گویی هر دو خجالت می کشیدند از هم!

چند ساعت بعد با دستای پر برگشت و رفت آرایشش را پاک کرد..سالها بود که شب های یلدا برای رسم "کوسه بر نشین" پدر او را انتخاب می کردند چون فقیر تر از همه بود و یلدا..امسال یلدا خجالت می کشید!

(کوسه بر نشین از قدیمی ترین رسوم یلداست..در غرب کشور معمولا فقیرترین شخص آبادی آرایشی مثل زن ها می کرد و در ده می چرخید. مردم می خندیدند و از آجیل های آن شب یا پول به او می دادند..امیدوارم ما هم فقرا رو فراموش نکنیم!)

[ چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391 ] [ 22:24 ] [ محسن ]

[ ]

ماهیگیر

مرد ماهیگیر زودتر از همیشه از کلبه اش بیرون آمد تا به دریا برود. هوا گرگ و میش بود و دریا آرام! به ساحل که رسید یک تکه کیک دید که خیلی عجیب بود. مرد نگاهی به اطراف انداخت و پس از آنکه مطمئن شد کسی نیست آن را برداشت و یک گاز زد..هنوز مزه اش را نچشیده بود که سوزشی در دهانش احساس کرد..انگار چیزی در لثه اش فرو رفته بود.

ناگهان چیزی از میان دریا که قلابش را به لثه ی مرد گیر کرده بود او را کشان کشان به داخل دریا کشید!

[ جمعه بیست و چهارم آذر 1391 ] [ 18:58 ] [ محسن ]

[ ]

رقاصه

رقاصه پاهایش را روی هم انداخته بود و منتظر بود تا اجرایش آغاز شود..دیگر مثل قدیم شور و حالی نداشت اما چاره ای نداشت یعنی کار دیگری هم بلد نبود..داشت با نخی که از لباسش بیرون زده بود بازی میکرد..روی سن تاریک بود و برق می زد..اجرا نزدیک بود. رقاصه بلند شد و حاضر شد. از دور صدای گریه ی بچه ای بلند شد..نور شدیدی روی سن تابید.

مادر کودکش را خواباند و جعبه موسیقی بچگی اش را باز کرد. دوست قدیمی اش "رقاصه" با آهنگ زیبایی می رقصید.

[ سه شنبه بیست و یکم آذر 1391 ] [ 23:27 ] [ محسن ]

[ ]

آرزو (برا احسان...)

مرد جوان خیره به چهره نامزدش از او خواست آرزویی کند و دخترک معصومانه چشمانش را بست و آرزویی کرد.

جوان پرسید : " کدوم چشمت؟ " و دخترک گفت : "این یکی!" و جوان دست برد و مژه ای برداشت : "تبریک می گم آرزوت براورده شد! حالا چی آرزو کردی؟" دخترک که سعی می کرد بغض اش را بخورد گفت : " آرزو کردم دیگه مژه هام و موهام نریزه..یا بمیرم یا از شر این سرطان راحت شم!"..

[ سه شنبه چهاردهم آذر 1391 ] [ 21:12 ] [ محسن ]

[ ]

جیغ

دست و پایش را مردانی که ماسک بر صورت داشتند محکم گرفته بودند زن همینطور جیغ می کشید اما دیگر نایی برایش نمانده بود و فقط گریه می کرد..درد سر تا پایش را می سوزاند و هیچکدام از التماس هایش سودی نداشت..دیگر حتی پاهایش هم توانی برای مقابله نداشتند..ولی مردان بی توجه کار خودشان را می کردند.. راحتتر از قبل!

- : " بچه سرش چرخیده  بگید اتاق عمل حاضر باشه!"

[ دوشنبه سیزدهم آذر 1391 ] [ 21:42 ] [ محسن ]

[ ]

ماشین دزد

بدون اینکه توجه کسی جلب شود در ماشین را باز کرد و سوار شد. نگاهی به عقب انداخت هنوز کسی مشکوک نشده بود و این یعنی اینکه تا اینجا همه چیز خوب پیش رفته بود. آرام دستی را خواباند و ماشین کم کم شتابش بیشتر شد.

ناگهان از پشت سر مردی فریاد زد :" یکی نگه اش داره!..یکی پسرمو نجات بده!"

[ جمعه بیست و ششم آبان 1391 ] [ 20:37 ] [ محسن ]

[ ]

مادر

مادر دستانش را همچون شانه لابلای موهای پسرش کشید و بعد یقه اش را مرتب کرد و بعد از اینکه از ظاهرش راضی شد پیشانی اش را بوسید و او را تا دم در بدرقه کرد. اما گویی چیزی یادش رفته باشد سریع برگشت و چند لحظه بعد با یک سیب برگشت و آن را در کیف پسرش گذاشت :" تو راه بخور ضعف نکنی!"

پسر که اشک در چشمانش جمع شده بود دستان مادرش را بوسید و سوار ماشین شد. مادر در چارچوب در آسایشگاه سالمندان هر لحظه دورتر می شد!

[ جمعه بیست و ششم آبان 1391 ] [ 19:17 ] [ محسن ]

[ ]

سالگرد (پیشکش به لبخند همسر عزیزم بخاطر سالگرد ازدواجمون 8/8/88)

زن تازه آرایش اش را تمام کرده بود که شوهرش از راه رسید و زن برای سورپرایز او پالتوی گرانقیمتی که خریده بود را پوشید و دم در رفت.شوهرش که با یک جعبه بزرگ دم در ایستاده بود از تعجب خشکش زد!

زن : "سلام عزیزم سالگرد ازدواجمون مبارک!..امروز خودم رفتم با همه پولایی که زیر فرش و لای کتابا و جاهای دیگه قایم کرده بودی که برام کادو بخری خودم این کارو کردم..یه پالتو پوست روباه!..قشنگه؟..اوه خدای من تو هم کادو گرفتی؟..چی هست؟"

مرد :" یه گاو صندوق!"

[ دوشنبه هشتم آبان 1391 ] [ 22:3 ] [ محسن ]

[ ]

مرداب

از خونه که بیرون اومد همه چیز جور دیگری بود..عینکش را برداشت و ها کرد و باز به چشمش زد اما انگار احتیاجی به آن نداشت..دلش نمی خواست سر کار برود یا حتی به منزلش برگردد..سالها بود که همین زندگی تکراری را ادامه می داد بی هیچ تغییری..اما الان انگار مکاشفه ای بزرگ دست یافته بود..حتی صدای هوا را هم می شنید..با خودش زمزمه کرد : " عمر من دیگر چو مرداب است/ راکد و ساکت و آرام و خموش.."

پسرکی در چشمانش خیره شد و بعد رو به پدرش پرسید : " اع..اعل..اعلامیه تحریم یعنی چی بابا"

پدر : "تحریم نه..ترحیم..یعنی مرگ..الانم بریم تا مدرسه تو و کار من دیر نشده!"

[ جمعه چهاردهم مهر 1391 ] [ 8:41 ] [ محسن ]

[ ]

هیچ!

دخترک انگشتان تپلش را روبروی مادرش گرفته بود و می پرسید : "مامان این چنتا میشه؟"

- "این یکه عزیزم"

-"این؟"

ـ"سه تا خوشگلم"

ـ"این؟"

ـ"هشت"

ـ"هفت؟..این؟"

ـ"هشت!..اونم شیش!.."

ـ"هشت بزرگتره یا شیش؟"

ـ"وای چقد می پرسی..هشت!"

ـ"این"

ـ"ده..اعصابمو خورد کردی بچه این اول صبی"

ـ" از ده بیشتر چنده؟"

مادر اینبار فریاد زد :"هیچ!!"

کودک که بغض کرده بود با صدای لرزانی گفت :"مامان هیچ تا دوست دارم!"

[ جمعه سی و یکم شهریور 1391 ] [ 19:26 ] [ محسن ]

[ ]

تاوان

همه چیزش را گرفتند: کتابهایش..عکس هایش..فیلم ها و مجلاتش..دوستانش..و از همه مهمتر آزادی اش را..

او محکوم به حبس ابد شده بود! فقط به خاطر یک اشتباه :

"با من ازدواج می کنی؟"

[ سه شنبه چهاردهم شهریور 1391 ] [ 21:35 ] [ محسن ]

[ ]

رابطه

خیلی وقت بود که رابطه شان سرد شده بود اما چند وقتی بود که کارشان به دعوا هم کشیده شده بود و حالا پس از یک کتک کاری مفصل سردی چاقو را هم زیر گردنش احساس می کرد. این یک واقعیت بود که دیگر او را نمی خواست هیچ!حتی به خونش هم تشنه بود!

- : "مامان بازی بسه دیگه! بیا نهارتو بخور!"

- :"مامان عروسکم گردنش پاره شده ببین!..دیگه اینو نمی خوام..یکی نو میخری برام؟"

[ سه شنبه چهاردهم شهریور 1391 ] [ 20:11 ] [ محسن ]

[ ]

نفر چهارم

مرد جوان بی صبرانه انتظار مهمان آخرش را می کشید تا تفریح جدیدشان را شروع کنند. بالاخره چند دقیقه بعد ۴نفره دور میزی نشستند و یکی شروع کرد به سوال پرسیدن و نعلبکی را چرخاندن! 

شب به پایان رسید و میزبان از میهمانانش خداحافظی کرد. در را که بست می خواست قالب تهی کند چون  مهمان چهارم! دستش بسیار سرد بود.

[ سه شنبه چهاردهم شهریور 1391 ] [ 0:42 ] [ محسن ]

[ ]

Please wait

مرد چشمانش را به صفحه دستگاه خودپرداز دوخته بود و منتظر بود.

Please wait..

مرد زیپ شلوارش را بالا کشید و رفت!

[ دوشنبه سی ام مرداد 1391 ] [ 12:36 ] [ محسن ]

[ ]

هدیه ای برای بیوه زن

جز لباسهایش تمام زندگی اش را فروخت تا یک انگشتر الماس بخرد و به بیوه زن ثروتمند پیشنهاد ازدواج دهد تا به آن زندگی که همیشه خوابش را می دید برسد!

صبح که از خواب بیدار شد با یک نوشته روبرو شد :

" بابت انگشتر ممنون خیلی قشنگ بود!..از طرف یک فاحشه! "

[ دوشنبه سی ام مرداد 1391 ] [ 11:49 ] [ محسن ]

[ ]

آی دزد

ناگهان میان شلوغی فریاد کشید " آی ی ی دزدددد!!!.." و توجه همه مردم جلب شد به یکی که جلوتر از همه می دوید. همه بدنبال او دویدند و آن که جلوتر از همه بود هم فریاد کشید " آآآآآآآآآآآآآآآآآی دزددددد!!! دزد رو بگیرید!!! "..

و چند لحظه بعد همه بیهوده دنبال هم می دویدند!

[ دوشنبه سی ام مرداد 1391 ] [ 11:17 ] [ محسن ]

[ ]

خودکشی

از زندگی اش خسته شده بود.از خودش کارش حتی از اسمش هم خسته شده بود. همه جور دیگری در مورد او فکر می کردند. حتی از اسمش هم وحشت داشتند.

سمی که از صبح خورده بود هیچ تاثیری نداشت به همین خاطر شیشه سم را تا آخر سر کشید و بعد سراغ شیر گاز رفت و بعد به سرعت طناب دار را گردنش انداخت و از چارپایه بالا رفت اما بخاطر وزن سنگینش چارپایه شکست و طناب هم پاره شد و بخاطر طرز افتادنش هم تمام سمی که خورده بود را بالا آورد. در آن لحظه یادش آمد که گاز بخاطر تعمیرات حداقل تا ۱۰روز قطع است!

عزراییل بیچاره!!!

[ دوشنبه سی ام مرداد 1391 ] [ 9:59 ] [ محسن ]

[ ]

رفوزه

 

پس از یک دعوای مفصل بالاخره زن لب به اعتراف گشود: " آره من به تو خیانت کردم! خیالت راحت شد؟ چند وقتی میشه با یه مرد دیگه ارتباط دارم..ولی فقط از طریق پیامک!!! و الانم عاشقش شدم ولی بخاطر عذاب وجدانم خواستم وفاداری تو رو امتحان کنم که..

حدسم درست بود و تو بعد از اولی نه..دومین پیامک جوابمو دادی..یه دل نه صد دل عاشقم شدی..می خواستی..."

زن همینطور حرف می زد اما مرد دیگر نمی شنید..چون این خود او بود که بار اول برای امتحان همسرش؟!!پیامک داده بود.. و حالا فهمیده بود زنی که می خواست بخاطرش زن خودش را طلاق دهد همان همسر خودش بود!

[ دوشنبه سی ام مرداد 1391 ] [ 9:18 ] [ محسن ]

[ ]

جعبه

زمان به سرعت می گذشت.پیرمرد مستاصل و درمانده نفس عمیقی کشید و سعی کرد خیلی معمولی نشان دهد. عرق سردش را پاک کرد و باز به آنها نگاه کرد..سبز بود یا قرمز..شایدم سیاه! محکم جعبه زیر بغلش را فشرد. نمی دانست کارش درست  است یا نه؟ مغازه اسباب فروشی پر از بچه های کوچکی بود که دست والدینشان را گرفته بودند و اصلا پیرمرد را نمی دیدند.پیرمرد باز با خودش کلنجار می رفت. "اصلا اینجا چرا اومدم؟..چرا اینجا رو انتخاب کردم؟..این لعنتی کدومشه؟شاید این زرده باشه؟پس این سیاه و قرمز برا چی بودن؟..قلبش به شدت می کوبید..سعی کرد با دستش لرزش دست دیگرش را کنترل کند اما باید کاری میکرد..داشت دیر می شد!

نوه ی کوچک پیرمرد یک نخ قرمز به دستان پدربزرگش بسته بود تا عروسک تولدش یادش نرود اما شب شده بود و خبری از پیرمرد نبود!

[ جمعه بیست و هفتم مرداد 1391 ] [ 19:14 ] [ محسن ]

[ ]

۱۰ را دیگر فقط خدا می داند..

نفس هایش به شماره افتاده بود.. ۹.غریبه: "بیاید یه بچه اینجاست ۸.سرفه ای کرد... ۷. صدا کرد : "کسی انجا نیست؟ آهااااااای" و رفت ۶.پاهایی نزدیک شد. خواست دستش را تکان دهد یا هر کاری که غریبه متوجه اش شود ۵.صبح شده بود و بچه حتما مرده بود..همه جا تاریک بود..انگار دیواری روی سینه اش سنگینی می کرد    ۴.با صدای بچه به خودش آمد..اما دستش به او نمی رسید ۳.ثانیه ای و بعد تاریکی ۲.همه زمین و زمان لرزید ۱.بچه اش را زمین گذاشت تا برایش شیر بیاورد...

۱۰ را دیگر فقط خدا می داند..!

[ جمعه بیست و هفتم مرداد 1391 ] [ 11:29 ] [ محسن ]

[ ]

جشن

خونه پر از بادکنکای رنگی رنگی شده بود. درست عین یه جشن بزرگ..چیزی که همیشه آرزوشو داشت!

دختر کوچولو گفت : "داداش این راسته که آرزوهاتو به بادکنکا بگی میرسونن آسمونا؟"پسرک به خواهرش لبخند زد و با وسواس تمام مشغول بادکردن اونا شد..ولی فکر پسرک جایی دیگه بود.

پسرک تو پارک داد می زد: " بادکنکیییه..بادکنک!"

[ جمعه بیست و هفتم مرداد 1391 ] [ 10:23 ] [ محسن ]

[ ]

در بستر

روی تختش دراز کشیده بود و منتظرش بود که زودتر پیدایش شود. چشمانش را بسته بود و دستانش را آرام روی شکم و بعد گردنش کشید.به اینجا که رسید حال عجیبی پیدا کرد..بالاخره صدای پایش را شنید. ضربان قلبش طوری در سینه میزد که هر لحظه ممکن بود از حلقش بیرون بزند.

صندلی زیر پایش را کشیدند و حکم اعدام با موفقیت پایان یافت!

[ جمعه بیست و هفتم مرداد 1391 ] [ 9:58 ] [ محسن ]

[ ]

شازده کوچولو

روباه گفت: بی زحمت مرا اهلی کن!
شازده کوچولو در جواب گفت: خیلی دلم می خواهد ،ولی من زیاد وقت ندارم. خیلی چیزا هست که باید بشناسم.
روباه گفت: هیچ چیز را تا اهلی نکنند نمی توان شناخت. آدمها دیگر وقت شناخت هیچ چیز را ندارند.آنها چیزهای ساخته و پرداخته از دکان می خرند، اما چون کاسبی نیست که دوست بفروشد آدمها بی دوست مانده اند. تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن!
شازده کوچولو پرسید: برای این کار چه باید کرد؟
روباه در جواب گفت: باید صبور بود. تو اول کمی دور از من به این شکل لای علف ها می نشینی. من از گوشه چشم به تو نگاه خواهم کرد و تو هیچ نمی گویی. زبان سرچشمه ی سوتفاهم است. ولی تو هر روز می توانی قدری جلوتر بنشینی.
فردا شازده کوچولو باز آمد...

اما دیگر از روباه خبری نشد..و شازده کوچولو هر روز با یک کفتار جدید می گردد!

[ جمعه بیست و هفتم مرداد 1391 ] [ 9:14 ] [ محسن ]

[ ]

آخرین نامه

آخر نامه اش اینطور پایان یافته بود:

"... با وجود این همه خاطره قشنگ اما..یادت هست ازم خواستی دنیامو خوابامو رنگا رو ..و..و.. توضیح بدم؟ گفتی تو دنیات زمینت سبزه آسمونت هم سبزه و درختا نارنجی و ساختمونات همه زرد و آبی و یه اندازه ! ولی  اونجور که تو دنیا رو می بینی من نمی بینم! و این بزرگترین تفاوت ماست متاسفم!"

 دخترک چندبار دیگر دستانش را روی خطوط نامه کشید و اشکهایش را پاک کرد.

عینک دودی اش را زد. عصای سفیدش را باز کرد و با احتیاط راه افتاد.

[ پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1391 ] [ 17:48 ] [ محسن ]

[ ]

       

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه