<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>داستان های چند خطی از آدم های خط خطی</title>
<link>https://flashfictionstory.blogfa.com</link>
<description>داستانک های شخصی من</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 02 Aug 2013 07:14:35 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>شادوماد</title>
<link>https://flashfictionstory.blogfa.com/post/38</link>
<description>مرد آرایشگر همزمان که پیش بند مشتری اش را می بست پرسید :&quot;چه مدلی بزنم؟&quot; و پسر جوان گفت :&quot; دومادی! &quot; .. آرایشگر هم خوشحال از اینکه یک مشتری نون و آب دار پستش خورده چند ساعت با وسواس تمام مشغول به کارش شد..اگر کارش خوب بود علاوه بر دستمزد انعام خوبی هم میتوانست بگیرد. آرایشگر : &quot; بفرما شادوماد .. راضی هستی؟ جوان با نوعی حسرت و دلخوری نگاهی به آینه انداخت و گفت : &quot; خوبه .. دستت درد نکنه .. ولی.. &quot; آه بلندی کشید و گفت : &quot; حالا همشو از ته بزن ..</description>
<pubDate>Fri, 02 Aug 2013 07:14:35 +0330</pubDate>
<dc:creator>flashfictionstory</dc:creator>
<guid>flashfictionstory.blogfa.com/post/38</guid>
</item>
<item>
<title>وحشت در آسمان</title>
<link>https://flashfictionstory.blogfa.com/post/37</link>
<description>کنار پنجره هواپیما داشت بیرون را نگاه می کرد که دسته ای پرنده به هواپیما برخوردند. چندتایی به موتور هواپیما برخورد کردند و در چشم بر هم زدنی همه چیز به هم ریخت.هواپیما شروع به لرزش کرد و چراغ هایش خاموش.. مرد که صورتش از عرق خیس شده بود با فریادی ار خواب پرید..همه چیز آرام بود و مرد نفس راحتی کشید و رفت تا آبی به صورتش بزند..دسته ایی پرنده داشتند به هواپیما نزدیک می شدند!</description>
<pubDate>Fri, 24 May 2013 07:45:56 +0330</pubDate>
<dc:creator>flashfictionstory</dc:creator>
<guid>flashfictionstory.blogfa.com/post/37</guid>
</item>
<item>
<title>روز پدر</title>
<link>https://flashfictionstory.blogfa.com/post/36</link>
<description>شب که از سر کار برگشت دیگر نای حرف زدن هم نداشت و زود خوابش برد..اما دخترش می خواست با او بازی کند و ول کن نبود..دستش را گرفته بود و مثل عروسک با آن بازی می کرد. کم کم داشت کلافه می شد و باعث شد سر دخترش داد بکشد. صبح ساعتی روی دستش نقاشی شده بود و یک کارت کنارش بود : &quot; پدر این ساعت کادوی منه تا دیگه خواب نمونی روزا هم زمان از دستت نره! یادت نره رو زنگ بذاریش! &quot;</description>
<pubDate>Fri, 24 May 2013 07:30:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>flashfictionstory</dc:creator>
<guid>flashfictionstory.blogfa.com/post/36</guid>
</item>
<item>
<title>بعد از ظهر سگی</title>
<link>https://flashfictionstory.blogfa.com/post/35</link>
<description>&quot; نور!..صدا!..دوربین؟..حرکت!!! &quot; همه از او امضا می خواستند ..سعی می کرد جلو افکارش را بگیرد و حس استرس بگیرد. این اولین بار بود که فیلم بازی می کرد.آن هم در سکانس حساسش.. &quot; همه پولا رو بریز اینجا تا نکشتمت! &quot; به پیشنهاد خودش که رییس همان بانک بود قرار شد از پول واقعی استفاده شود تا بیشتر حس بگیرد.. &quot;تا ما نرفتیم کسی سر بلند نکنه &quot; دوربین مقابل صورتش ماند و او تمام حواسش را جمع کرده بود که به آن نگاه نکند و حس استرس اش از بین نرود..</description>
<pubDate>Fri, 17 May 2013 19:14:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>flashfictionstory</dc:creator>
<guid>flashfictionstory.blogfa.com/post/35</guid>
</item>
<item>
<title>آدم فضایی</title>
<link>https://flashfictionstory.blogfa.com/post/34</link>
<description>- : &quot;دربست؟&quot; مرد در را که بست بدون مقدمه ادامه داد : &quot; تو روزنامه نوشته یکی توهم زده دوستش رو آدم فضایی دیده خواسته بکشدش از دستش فرار کرده..&quot; و بی اختیار انگشتانش را به هم فشرد. راننده بدون حرف یا نگاهی فقط پوزخندی زد. هر لحظه استرس مرد زیاد می شد.. هر لحظه سرعت ماشین زیاد می شد و همزمات راننده تغییر چهره می داد بعد خندید و با صدایی بیگانه گفت: &quot; حالا از اون خبر این همه ترسیدی یا از من؟&quot; راننده باز گفت : &quot; آقا صدامو میشنوین؟حالتون خوبه؟دربست تا کجا؟&quot;</description>
<pubDate>Fri, 17 May 2013 08:51:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>flashfictionstory</dc:creator>
<guid>flashfictionstory.blogfa.com/post/34</guid>
</item>
<item>
<title>جک و لوبیای سحر آمیز</title>
<link>https://flashfictionstory.blogfa.com/post/33</link>
<description>...به در قصر که رسید با زور فراوان در را باز کرد. در چندین برابر خودش بود. داخل نیمه تاریک بود و یک تخت بسیار بزرگ وسط اتاق بود. آنقدر بزرگ که حتی قدش به لبه ی تخت هم نمی رسید. ناگهان پایش به چیزی خورد و باعث شد کسی که روی تخت خوابیده بود بیدار شود..با اینکه خیلیی از خودش بزرگتر بود اما ترسناک نبود ..ابتدا تعجب کرد بعد لبخندی زد و او را از زمین بلند کرد. - : &quot; جااااااان..عزیز مامان گرسنه ات بود اومدی اینجا؟&quot;...</description>
<pubDate>Fri, 17 May 2013 08:01:16 +0330</pubDate>
<dc:creator>flashfictionstory</dc:creator>
<guid>flashfictionstory.blogfa.com/post/33</guid>
</item>
<item>
<title>یلدا</title>
<link>https://flashfictionstory.blogfa.com/post/32</link>
<description>از دور صدای سگهای آبادی بلند بود..کمی لبان و گونه هایش را سرخ تر کرد و کارش تمام شد. یلدا از اول خیره مانده بود و چیزی نمی گفت..حتی در را هم که بست و رفت یلدا مثل همیشه به دنبالش نرفت گویی هر دو خجالت می کشیدند از هم! چند ساعت بعد با دستای پر برگشت و رفت آرایشش را پاک کرد..سالها بود که شب های یلدا برای رسم &quot;کوسه بر نشین&quot; پدر او را انتخاب می کردند چون فقیر تر از همه بود و یلدا..امسال یلدا خجالت می کشید! (کوسه بر نشین از قدیمی ترین رسوم یلداست..در غرب کشور</description>
<pubDate>Wed, 19 Dec 2012 18:54:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>flashfictionstory</dc:creator>
<guid>flashfictionstory.blogfa.com/post/32</guid>
</item>
<item>
<title>ماهیگیر</title>
<link>https://flashfictionstory.blogfa.com/post/31</link>
<description>مرد ماهیگیر زودتر از همیشه از کلبه اش بیرون آمد تا به دریا برود. هوا گرگ و میش بود و دریا آرام! به ساحل که رسید یک تکه کیک دید که خیلی عجیب بود. مرد نگاهی به اطراف انداخت و پس از آنکه مطمئن شد کسی نیست آن را برداشت و یک گاز زد..هنوز مزه اش را نچشیده بود که سوزشی در دهانش احساس کرد..انگار چیزی در لثه اش فرو رفته بود. ناگهان چیزی از میان دریا که قلابش را به لثه ی مرد گیر کرده بود او را کشان کشان به داخل دریا کشید!</description>
<pubDate>Fri, 14 Dec 2012 15:28:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>flashfictionstory</dc:creator>
<guid>flashfictionstory.blogfa.com/post/31</guid>
</item>
<item>
<title>رقاصه</title>
<link>https://flashfictionstory.blogfa.com/post/30</link>
<description>رقاصه پاهایش را روی هم انداخته بود و منتظر بود تا اجرایش آغاز شود..دیگر مثل قدیم شور و حالی نداشت اما چاره ای نداشت یعنی کار دیگری هم بلد نبود..داشت با نخی که از لباسش بیرون زده بود بازی میکرد..روی سن تاریک بود و برق می زد..اجرا نزدیک بود. رقاصه بلند شد و حاضر شد. از دور صدای گریه ی بچه ای بلند شد..نور شدیدی روی سن تابید. مادر کودکش را خواباند و جعبه موسیقی بچگی اش را باز کرد. دوست قدیمی اش &quot;رقاصه&quot; با آهنگ زیبایی می رقصید.</description>
<pubDate>Tue, 11 Dec 2012 19:57:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>flashfictionstory</dc:creator>
<guid>flashfictionstory.blogfa.com/post/30</guid>
</item>
<item>
<title>آرزو (برا احسان...)</title>
<link>https://flashfictionstory.blogfa.com/post/29</link>
<description>مرد جوان خیره به چهره نامزدش از او خواست آرزویی کند و دخترک معصومانه چشمانش را بست و آرزویی کرد. جوان پرسید : &quot; کدوم چشمت؟ &quot; و دخترک گفت : &quot;این یکی!&quot; و جوان دست برد و مژه ای برداشت : &quot;تبریک می گم آرزوت براورده شد! حالا چی آرزو کردی؟&quot; دخترک که سعی می کرد بغض اش را بخورد گفت : &quot; آرزو کردم دیگه مژه هام و موهام نریزه..یا بمیرم یا از شر این سرطان راحت شم!&quot;..</description>
<pubDate>Tue, 04 Dec 2012 17:42:15 +0330</pubDate>
<dc:creator>flashfictionstory</dc:creator>
<guid>flashfictionstory.blogfa.com/post/29</guid>
</item>
</channel>
</rss>
